نمایش خانگی/مجید ناصری: سریال سرخ و سیاه تازه ترین ساخته آیدا پناهنده است که قبلتر سریال در انتهای شب را در فیلمنت داشت و سریال جدیدش در فیلیمو عرضه شده. سرخ و سیاه را باید ادامه ی روند تاریخی سازی متاثر از سریالهای ترک و بالاخص تب حریم سلطانی دانست.
چرا ایرانیان حریم سلطان دیدند، به خاطر علایق تاریخی یا نوعی رد کردن خطوط قرمزی تصویری در پوشش زنان؟
رجوع به حریم سلطان برای تاریخی سازی در ایران شاید به درد تیزرهای تجاری یا ویدئو کلیپ بخورد ولی وقتی بناست در سریال سرخ و سیاه، تصویری از زندگی مردم در دوران قاجار روایت کنیم این گرته برداری بی فایده است.
آیدا پناهنده دو کار نسبتا موفق-یکی بعنوان نویسنده زالاوا و دیگری کارگردان در انتهای شب/بر وزن در امتداد شب(فیلم معروف گوگوش و کنگرانی) دارد- که هر دو داستانگویی شرقی داشتند و رمز و راز زالاوا که کلا بر مدار اجنه میگذشت و در انتهای شب لااقل در قسمت اول، چنین رمز و رازی داشت-
متاسفانه سریال سرخ و سیاه نه داستان گویی شرقی دارد و نه رمز و راز و همه چیز زیادی رو است. پناهنده پیش خود گمان کرده تاریخی سازی را فقط دکور و چیدمان پیش میبرد و تلاش کرده برای ساختن بک گراند محیطی ولی در کشوری که به غیر از کلی موزه، همچنان در گوشه گوشه اش، لوکیشن های بکر و دست نخورده است، مخاطب به چیزی بیشتر از نمایش چیدمان قاجاری نیاز دارد. این اتفاق در زالاوا به خوبی افتاده بود و در دل لوکیشن های بدیع کردنشین، شاهد روایت داستانی ترسناک و پر از پیچ بودیم.
ولی سرخ و سیاه انگار بیشتر یک زورآزمایی اولیه است در این حد که بله، ما هم میتوانیم سریال تاریخی بسازیم ولو با داستانی کم جان -و جاهایی واقعا لاجان-و مملو از تیپ هایی که اینجا و آنجا دیده ایم.
اینکه نرگس آبیار میرود و همین چیدمان صحنه را مجالی میکند برای روایت یک داستان عامه پسند امتحان پس داده-بامدادخمار- نشانگر نوعی رندی است. آبیار فهمیده مخاطب ایرانی مسحور فضا نیست و اتفاقا داستان امتحان پس داده و شخصیتها ی ایرانی اصیل میخواهد.
آیدا پناهنده که میخواست تاریخی بسازد ابتدا باید داستانش را پیدا میکرد؛ داستانی که پر از آب چشم باشد و بعد میرفت بازهی تاریخی را پیدا کرده و داستان را جا می انداخت و یا اینکه مثل آبیار باید میرفت یکی از این همه پاورقی جوابگرفته را تصویری میکرد.
در سریال سرخ و سیاه با اینکه هزینه و دقت زیادی برای طراحی و اجرای دکور صورت گرفته ولی به غیر از داستان پردازی در انتخاب بازیگر هم چندان هوشمندی نمی بینیم. بازیگران توانایی مثل فرهاد اصلانی و سیروس گرجستانی و رضا کیانیان و… بودند که باعث شدند داستان خط قرمزی “کیف انگلیسی” به سریالی ماندگار بدل شوند ولی پناهنده دستش در بازیگر هم خالی است و فقط رضا بهبودی است که تلاش میکند هویتی برای تیپ تاجر تازهکار رفع و رجوع کند و بقیه انگار مسحور لباس و دکور هستند و فقط دیالوگ میگویند و…
سرخ و سیاه یک خوبی دارد و اینکه مطول نیست و وقت مخاطب را نمیگیرد و کارگردان فهمیده که مینی سریال سازی ریسکش پایین تر است ولی ای کاش در تاریخی سازی به جایی برسیم که ابتدا نویسنده از خواندن سیناپس روی کاغذ لذت ببرد و بعد فیلمنامه بنویسد وگرنه ربط دادن داستانی بازنده به ماجرای عفتکده های قجری و بدبختی های دائمی زنان لااقل از اتفاقات۴۰۱ به این سو دیگر چندان خریدار ندارد.
بماند که همان موتیف چگونگی شکل گیری محله بدنام در گذار قجر به پهلوی مستدلتر در سریال “رحیل” رامین عباسی زاده و در عین حال با استفاده از بازیگرانی توانا مثل اندیشه فولادوند، بازنمایی شده و ولو با جرح و تعدیل از تلویزیون پخش شده بود. تازه “رحیل” سعی میکرد زنان باهوش را در کنار زنان مظلوم تصویری کند و همین کنتراست بود که اثر را جذاب میکرد و ای کاش “سرخ و سیاه” لااقل بازیگری در اشل اندیشه فولادوند رحیل یا پریوش نظریه بامداد خمار یا مریلا زارعی کلاه پهلوی میداشت تا سیمایی واقعی از جایگاه زن در زیست ایرانی ارائه میداد.









